تبليغاتX
شوخی

شوخی

همین!

جایی مونده که دستمال نکشیده باشم؟؟

بچه ها اسباب کشی کردم...به اینجا:


http://bita.30na.net

ازتون خواهش میکنم که لینک شوخی رو تو وبلاگهاتون درست بکنید!

مرسی...

 

+ نوشته شده در  2008/12/25ساعت 16:54  توسط بیتا!  | 

لذت می بریم!باور کن!

این جا روزها زود می گذرند...آن جا چه طور؟
زمانی که من درست روی همین ضربدر قرمز ،وسط همین چهارراه که چراغش همیشه قرمز است پیدا شدم،زمان داشت برای آدم هایی که خسته با اخم پشت فرمان ماشین های رنگیشان نشسته بودند آرام می گذشت!انگار که در بی حالت ترین لحظه ی زندگی خود متوفق شده باشند.
مرد،با بی حالت ترین حالت ممکن زل زده به ماشین روبرویی،آن طرف خیابان.درست پشت چراغ قرمز.
مرد درست توی اولین ماشین،بعد از خط عابر پیاده ی همیشه خالی نشسته.دارد فکر می کند...و چون دیگر تمام موضوعات برای فکر کردن تمام شده اند ...دارد فکر می کند که به چه فکر کند!و چون فکری نیست همان طور خیره می ماند.
آنقدر سال است که  پشت این چراغ نشسته که دیگر حرفی برای خودش ندارد!
و درست زنی که توی ماشین آخر در راستای ماشین مرد نشسته است هم کپی زنانه ای از مرد است و شاید برعکس.
و بین بازه ی بسته ی این دو کپی متفاوتِ  ظاهری و افکار یکسان،یک سری ماشین دیگر هست که کپی کاملی از آن دو هستند.
عکاس گوشه ی چهارراه دارد از شمع عکس می گیرد!نمی دانم شمع کجاست...اما عکسش هست.
توی این چهارراه که من پیدا شده ام...چراغ عابر پیاده همیشه سبز است،اما پیاده ها همیشه سواره اند.
توی این چهارراه ،خط کشی ها هم حتی سواره اند...من درست وسط این چهارراه پیدا شدم!
این جا روزها خیلی زود میگذرند.آن جا چه طور؟!

پ.ن.مطمئنم که یادت نیست ولی چراغ قرمزه رو من حسابی ازش یاد می کنم!
پ.ن."در فراسوی پیکرهایمان
به من وعده ی دیداری بده..."-شاملو
پ.ن.هی نگاهش میکنم و هی همان نگاه!نگاه ها نتیجه بخش نیستند.این چشمهای نتیجه بخش تو هستند!
پ.ن.شاچی چیه؟(!)

+ نوشته شده در  2008/12/19ساعت 21:51  توسط بیتا!  | 

یک خط است!

امروز میخواستم وقتی که برگشتم درباره ی یه جمله که توی ذهنم بود بنویسم...و بذارمش اینجا که بهاران بخونه...بهم گفته بود آپ بکن!وقتی چشمم به کلمه ی "هیچی" خورد...یعنی واقعا هیچی؟همین؟

 

ترک روی دیوار راهروی مدرسه را دیده ای؟کناره های کتاب هایی که دستت میگیری و میخوانی را چه طور؟چهارچوب در و پنجره از همه مهم تر هستند....می توان گفت در و پنجره مفهومی تر از بقیه ی وسایلی هستند که شکل یه خط راست هستند.ما هم اگر صاف بایستیم میتوانیم مثل یک خط باشیم!ما آدم ها شاید مهم ترین خط هایی هستیم که راه هم می رویم.

ما خط های خوبی هستیم...باران و پاییز را دوست داریم و زمستان برف که می بارد دلمان برای کسانی که توی خیابان مانده اند می سوزد. توی بهار هم خوب میتوانیم از شکوفه ها تعریف بکنیم و تابستان که شد آنقدر باهوش هستیم که بگوییم از هوای گرم متنفریم. ما واقعا خط های مهمی هستیم...توانایی خط خطی کردن را هم داریم!

درخت هم یک خط است. مثل من و تو. عمود روی زمین خط شده!

و از همه تکراری تر می شود گفت که خدا یک خط است!یک خط راست،چپ! هر چه باشد او هم می تواند یک خط باشد فقط. همه جا که هست...این همه خط که گفتم،همه جا وجود دارند.

پس حتما، حتما خدا هم یک خط است!

مجسم کن...

 

پ.ن. به این "هیچ" ، مپیچ!

پ.ن. "لحظه ی رها کردن لذت بخش تر از لحظه ی برداشتن است." کریستین بوبن- ابله محله

پ.ن. تا حالا تونستید قهرمان خودتون باشید؟

پ.ن.دلم فیلم ترسناک میخواد!ولی خب هیچ فیلم ترسناک درست حسابی ای نیست...هست؟

+ نوشته شده در  2008/11/6ساعت 22:27  توسط بیتا!  | 

شاید باورت نشه!

همه چیز پر از سیم شده...مغز، شکم ، آسمان ، زمین ...بین همه چیز. نمیخواهم در آینده یک قوطی تقریبا بی شکل پر از سیم باشم!

 

دفترم رو می بندم..میخوام یه ذره از مغزم این جوری کار بکشم...

کار کشیده نمیشه!

 

نه دیگه حرف و جمله دارم و نه دیگه ایده ی خاصی به ذهنم می رسه!معلوم نیست چه خبره...دیگه باد از پنجره نمیاد تو که پرده ی اتاقم رو تکون بده..چون دیگه کولر روشنه و نیازی به پنجره نیست!تازه اگر پنجره باز باشه، فقط گرما میاد تو!

بازم جالب اینجاست که معلوم نیست چه خبره!

و شاید باز هم باورتون نشه ، اما باید بگم که خیلی جالبه که معلوم نیست چه خبره!

 

پ.ن. اگر مسئولیت در رویا شروع می شود!! پس دقیقا این مسئولیت من کجای کدام رویا شروع می شود؟

پ.ن2. اگه بازم باورتون نمیشه تاکید کنم!!

پ.ن3.خنثی هم میتونی باشی.ولی نه تا این حد دیگه...

پ.ن. یک و دو! سه و چهار! پنج شش! پنج پنج! شش و هفت! هشت و نه...نه و نه ...و درست نه و یست دقیقه!

این یه نتیجه گیری بود.

پ.ن.کامنت پست قبلی رو بستم...این بازه...همین جا هستیم دور هم.

پ.ن. همین!

+ نوشته شده در  2008/9/25ساعت 23:16  توسط بیتا!  | 

برو بابا دلت خوشه...

دلم رو خوش کردم به اینکه الان اینجا نشستم!

دلم رو خوش کردم…یا شاید می کنم به پنج شنبه ها…

به جمعه ها!

به شنبه ها…

به گزارشی که هرروز به دوستم می دم.

به سایه ی روی دیوار…

به تو…به اون.

به روزهایی که میان و میرن…

به عکس های روی دیوارم…

به دوسال دیگه.

به این آهنگی که بعد از یک ماه بالاخره تونستم دوباره بشنومش…Miracle! و داشتم از نشنیدنش دیوانه میشدم!

به برفی که قراره این زمستون بیاد!

به دو سال پیش!!

به نه سال پیش

به دست هام

به شنیدن صداهای نشنیده...

به اتفاق هایی که نمی افتن...

به آدم هایی که میبینم و فکر می کنم این یه باره و بس!

به ربات

به اینکه توهماتم یک روز نتیجه بخش میشه...

به اینکه دلم تنگ شده...

دلم رو خوش کرده بودم به اینکه میتونم یه طومار بنویسم برای این نیم جمله...ولی دیدم نمیتونم!

دلم رو به همه چیز خوش میکنم..خوش بودن یا شاد بودن فرق داره؟ ولی حداقل مطمئنم بین تمام این دل خوشی های توهمی...یکی! فقط یکی از اون ها درسته...
+ نوشته شده در  2008/9/25ساعت 23:15  توسط بیتا!  | 

head in the clouds

*اتفاق عجیبی انگار توی زندگیم افتاده...

خیلی عجیبه...ولی خودم میدونم که بالاخره یه روزی یه کسی بوده که چنین اتفاق عجیبی براش افتاده و اونم فکر میکرده که تنها کسی هستش که این اتفاق براش افتاده، اما بعد اون هم یاد این میفتاد که مطمئنا کسی قبل از اون بوده که همین اتفاقات عجیب براش افتاده  و آخرشم کسی نمیفهمه که آیا واقعا این اتفاق فقط برای خودش عجیب ترین اتفاقه یا هزاران نفر قبل از اون و هم زمان با خودش همین اتفاقات براشون افتاده...

 

 

*باد می وزد ، شیشه ی پنجره میشکند...پنجره از من می پرد!

 

*پرشی بلند به فراسوی خیابان ترافیک زده؛ نگاه متعجب زن پشت فرمان؛ مردی که از جلوی ماشین توی ترافیک رد شد. زیر پای عابر؛ حرکت ماشین!

عابر: اوخ..اه!

زن: چی شد؟

عابر: ملخ رو له کردی!

زن: نمیخواستم...

پرشی بلند به انتهای لاستیک های داغ و خسته!

 

--

پ.ن.

Gilda(Charlize Theron):Sometimes you see complete strangers , but there`s something special  about them…and you think " I should really try and talk to them…because i`ll never see them again" but you don`t…but it`s all fated, anyway

(Head in the clouds)

 

پ.ن. میتونید بعد از خوندن اینا به چرت بودنشون بخندید!

+ نوشته شده در  2008/7/2ساعت 12:12  توسط بیتا!  | 

خدا حتما جاییست،روی یک پل هوایی، بدون پله!

 

 

وقتی که میبینم آب ، هوا....یاد آتش می افتم.بعد هم یاد تو...بعد از تو هم یاد خودم.من همیشه به یاد یک نفر می افتم، من آنقدر باهوش هستم که حتی گاهی اگر وقت داشته باشم، یاد خدا هم می افتم.

گاهی یاد این می افتم که یاد آدمها باشم.زمانی که مدرسه می رفتم،سعی میکردم یاد درسها باشم، اما ، آف، هوا...نمیگذاشتند...چرا که باز یاد آتش میافتم و بعد تو...دوباره افکارم چرخ میزنند.مثل چرخ های دوچرخه یتو، توی کوچه های تابستان...صدای زنگش را میشناختم...درست مثل صدای پرنده ی توی قفس که خیلی دوستش داشتیم.هرروز میرفتیم سروقتش و من با خنده میزدم توی سرش تا تلوتلو خوردنش را ببینم، تو هم توی سر من می زدی.از کارم ناراحت میشدی و یکدفعه با گریه میرفتی.یادت است که یک روز با او، صبح زود پیش پرنده رفتیم؟او سرجایش نبود.قفس آنجا بود، مثل همیشه، سرجای همیشگی اس.اما او نبود.قفس دیگر چیزی برای اثبات قفس بودنش نداشت.چه میشد اگر من هم از جایی که رفت باخبر میشدم.

وقتی که میبینم آب، هوا..یاد خون میافتم! آن روزی که او از در اتاق آمد تو و دید سرتاپایم خونی شده، داشتم با انگشت خونی ام روی چهاردیواری نقاشی میکشیدم.حتی سقف هم پر از آدم شده بود.آدمهای قرمز، اگر نقاشیم بهتر بود آدم هایم بدون نقص میشدند.اما خب...هرکسی نیاز به تمرین دارد."دیگری" هم بارها تمرین کرد تا آدم را ساخت و شدیم "ما"! با تعجب به در و دیوار نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید ، سعی کرد حرفی بزند. نتوانست.گفتم:" نگران نباش.حالم خوب است. دارم آدم مینویسم.آدم! از همان هایی که من و تو هستیم." روبروی آینه بودم و به خودم نگاه میکردم.گفت:" میتوانی آدم را ننویسی!" .گفتم: "میخواهم بنویسم." آینه را شکست و رفت.من هم آهسته پشت سرش میرفتم.خیلی آهسته...باید میرفتم.

آینه شکسته شد.

قدم به قدم به طرف در رفت.در باز شد...حالا خیابان. او در راه مغازه ی قدیمی و خرابه ی کودکی ها قدم برمیداشت.جایی که همیشه با تو میرفت برای دیدن پرنده...پشت مغازه ، کاشی های شکسته را جابهجا کرد.دست برد و پرنده ی کوچک را بدون هیچ احتیاطی از زیر خاک درآورد.فقط نگاهش کرد...دوباره او را سرجای همیشگی اش گذاشت.باز هم خیابان...او تمام زندگیش را توی خیابان بوده، هربار که میبیند آب ،هوا ..یاد خیابان می افتد.بعد هم یاد خودش.او یاد همه چیز می افتد...به مردی که در خیابان با تعجب به او نگاه میکند و کارهایش را زیر نظر دارد می گوید:" آهای؛ رفتار من عادی است.مشکلی داری؟" مرد که کمی ترسیده ، میگوید:" نه..نه.." و میرود.او هم دوباره نگاهش به قطرات باران می افتد که از آسمان شروع به باریدن میکند، هوا لطیف می شود.به راهش ادامه میدهد.هنوز رفتارش عادی است.هماهنگ با حرکات آب در هوا!

+ نوشته شده در  2008/2/23ساعت 21:0  توسط بیتا!  | 

اختصاصی

سه پاراگراف بنویس، نازنین رو نگه دار!

خب من هرگونه بازی ای رو پذیرا میشم…اینم مخصوصا دیگه یک نفر شروع کرده که دوستمونه…

 

- الآن که دارم مینویسم در حال گوش دادن آهنگ braveکه جنیفرلوپز خونده هستم!و دارم فکر میکنم به اینکه چقدر خوبه که این دوستم یه حلقه داره میسازه..و اینکه این آهنگ چقدر قشنگه..و بعد اینکه...من چی میتونم بنویسم که واقعیت بتونه باشه؟!سانسور نداشته باشه؟همه ش دستم رو روی یه حرف فشار میدم...حرفه حک میشه، من پاکش میکنم!حواسم جمع نیست...مهسا تا از در خونه اومد تو رفت سراغ نازی!نازی..این عروسک بیچاره به اندازه ی یک عمر کوتاه عمر کرده...گاهی واقعا از اینکه از روی کم حواسیم..اون عروسکی که روشی برام گرفته بود روی چراغ مطالعه سوخت..حرص میخورم!!!

 

-- احساس میکنم که دارم گول میخورم! به شدت!!!و به شدت به همه مشکوک میشم !از اینکه اطرافیانم رو از دست بدم..دوستانم رو..به هر دلیلی، به شدت میترسم!آره..من میترسم...نخند بهم!:d  دوست ندارم برام فیلم بازی بکنه!(حالا هرکی!)

 

--- این مطلب آخری که متین نوشت اسمش خیلی قشنگ بود! ولی منو پیچوندی ها! ایول:d کاش میشد کاری کرد که بهاران رو از این حس درآورد!کاش راهی بود که بتونم کسانی رو که میخوام ببینم...کاش سینا رتبه ای که میخواد بیاره!نازنین همیشه ادامه بده به زنجیره ساختن رو. وهمه ی اطرافیانم... نمیدونم چرا گاهی احساس میکنم باید همه چیزو بدونم..آخه به من چه مربوطه! معلمم بهم یه بار گفت: شاید یه نفر برای این متولد شده که اون تجربه رو به تنهایی داشته باشه..خودتو چرا میندازی وسط!!برای همین نمیدونم چی کار کنم!من گاهی زیادی سردرگم میشم...نه؟

 

بیشتر از این دیگه باشه برای خودم:Dمرسی نازنین...

خوشحال میشم دوستایی که دعوتشون میکنم بیان بازی!!

بهاران!(تالار مرگ!)

محمد رضا!(نارنجی)

متین!(after time)

سینا!(خیره به سازم میمونم!)

رضا(دفتر چرک نویس!)

بقیه هم خواستم بگم..دیدم دسته ی دوم کسی نمی مونه دعوت کنن:D
+ نوشته شده در  2008/2/23ساعت 20:56  توسط بیتا!  | 

سگ

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که

چه گونه زیر غلتکی میرود

و گفتن که "سگ من نبود"

 

(مارگوت بیکل)

+ نوشته شده در  2008/1/22ساعت 11:44  توسط بیتا!  | 

نزدیکی...

 

دقت کردید،نزدیک شب یلدا که میشه یاد بازی و این کارا می افتیم؟! سال پیش همین موقع ها بازی شب یلدا بودش!

شب یلدای پارسال عجب شب مه آلودی بود..یادتونه؟

 

خودتو معرفی کن :

بی تا!دچار خوددرگیری شدید...اعصاب قوی...جهش های بسیار بلند...اهل فکر و خیال...شاید هیچ وقت به جز چند نفر نتونن بفهمن که من چیه وضعیتم!(منظورم این نیست که خاصم...اتفاقا این جا ایراد از منه..)موقعی که حرف زدنم شروع بشه، تموم بشو نیست...و منی که همیشه بین فاصله ها زندگی کردم!با خودم تعارف ندارم...

 

رنگ مورد علاقه:

خاکستری از همه بیشتر...

 

غذای مورد علاقه:

سوپ!!!

 

موسیقی مورد علاقه:

Anathema ،Buddah؛System of a down ، TaTu

محسن نامجو

 

فصل مورد علاقه:

زمستان است...!

 

بدترین ضدحالی که خوردم:

ضد حال تا دلت بخواد...زمینه ش رو مشخص کنید من بگم!

 

ناشیانه نرین کاری که کردم:

عروسکم رو روی چراغ مطالعه ی روشن گذاشتم..یه دفعه دیدم بعد از یه ساعت سوخت!!!(گرچه ناشیانه ترین های مهم تری هم هست...)

 

بهترین خاطره:

زمانی که روشنک تهران بود...هر پنج شنبه بهترین خاطره ها رو  می ساختیم...

میتینگ سایت اومدم!اون روز برفی که ما روی اون پل هوایی تند و تند طبق نقشه ای که توی سایت گذاشته بودن سعی داشتیم راهو بیابیم..گرچه سر راست بود...بعدشم که دیگه..دست دست!

یه چند تا هم هستن که دیگه باشه برای خودم...

 

بدترین خاطره:

روزی ، یا روزهایی که  یک عالم آدم را در گذشته جا گذاشتم!(دیدی یه روزایی یه افرادی رو جا کیذاری بین خاطراتت یا کلا بین اون زمان؟! یا اینکه خودشون میمونن بدون اینکه تو بخوای؟! این دقیقا همونه)

 

کسی که بخوام ملاقاتش بکنم:

طبق گفته ی بهاران که افراد گذشته رو نام برده...قبل از همه یه نفری رو!(فضاسازی) بعدش...من همیشه میخواستم این میلان کوندرا و مارکز رو بغل کنم!(نخند مگه چیه؟!باید ازشون تشکر کنم!) ویرجینیا ولف هم ببینم با صادق هدایت...بعدش یه صحبتی هم با سارتر و ساموئل بکت داشته باشم...بعدش دیگه ببینم کی اونجا هست ، اونم یه سر بهش میزنم!گرچه کافکا رو یادم نمیره،فروغ فرخزادم که بله!(توهمات من..)

دوتا نویسنده ی یه وبلاگن که هیچ وقت نفهمیدم که چه طور میشه باهاشون ارتباط برقرار کرد..اونا هم هستن!

و خیلی ازافرادی که ندیدمشون...

 

کسی که نخوام ملاقاتش کنم:

اون مردی که توی خوابم بودش...یا اون مردی که توی تاکسی بود! اصلا...

 

برای کی دعا میکنی:

برای شخصی!البته دعا کردنم زیاد به چیزی که توی ذهنته شبیه نیست!

 

موقعیت من در 10 سال آینده:

(یاد معلم پرورشیمون افتادم)

موقعیت خاصی توی ذهنم نیست....مشخصه که خیلی هدفمند هستم!نمیتونم چرا جاه طلب بشم؟!فکر کنم خوب باشه...در هر صورت به من که نیومده!

 

 من توی کامنت ها  از دوستان دعوت میکنم بیان شرکت کنن..شایدم کلا بازی همین جا تموم بشه...

 

پ.ن. مرسی از محمد رضا و سینا که ما را در این بازی شرکت داد!

+ نوشته شده در  2007/12/7ساعت 20:21  توسط بیتا!  |